
حس ِ
غریب ِ یک ظهر داغ، ذوب ِ یخ های مسیر، من را و تو را به پرسشگری می کشاند...
و اینک...
ما...
روی دو صندلی، میان ِ اتاق ِ کوچک ِ قلب ِ نم کشیده ی نیمه تاریکت، روبروی یکدیگر
نشسته ایم و تنها
حس ِ جاری مان همان نگاه ِ شبنم زده ایست، که در این فضای مه
آلود، من را به تو، و تو را به من، مربوط می کند.
تو...
اینجا میان بازوان ِ زمان سخت فشرده میشوی، راه ِ خورشید را گم کرده ای، حتی ذره
ای از فوتون های نورش در جانت نمی نشیند، نور ِ محو ِ سپیدی بارش گرفته است، لیک
باید گزینه ی روشن ِ پیش رویت را برگزینی... غم ِ کنونت اینست که خانه به دوشی را
آزموده ای، اما باز میان ِ این خانه و آن خانه آواره ای...
گر چه فلسفه ی زندگان
چیزی جز آوارگی و خانه به دوشی نبوده است.
من...
نیک میدانم حال ِ نزار ِ ترا، آنگاه که پی به این رمز ِ موجودیتت بردی و این وجود
ِ هرز ِ بی مصرفت را مدام دشنام میدهی و ورد ِ زبانت است بیچاره قلب ِ من!
چرا که جزء به جزء ِ کل ِ تو، اسیر است در کالبدی که خود نیز اسارت را تجربه می
کند. و این چه سخت دردناک خواهد بود وقتی اسیر ِ اسیری باشی که خود نیز راهی برای
رهاییش نیست، و ترا اسیر ِ اسارتش کرده است. و این حصار پوست وار ِِ تو در تو، پی در پی تکرار می شود
تا به روح ِ تو می رسد...
جبر
ِ زمان، اجبار به سکوت است، اجبار به ماندن و سکون، اجبار به بستن حسگرهای ِ پیچیده
به دور ِ تنت، نه دیدن را، نه شنیدن را، نه احساس را، هیچ جای عرض اندام نیست! چرا
که حقیقت آنقدر واضح است که دیگر دلیلی برای نورافشانی خورشید هم نیست.
شاملو:
« خورشید را گذاشته،
میخواهد،
با اتکا به ساعت ِ شماطهدار ِ خويش،
بيچاره خلق را
متقاعد کند،
که شب،
از نیمه برنگذشته است.»
پ.ن:
در این آسمان ِ طوفان زده ی عصرگاهی، فقط همین...!
چشم بستن، نشنیدن، فکر نکردن... خوابیدن و دیدن ِ رویاهای تلخ و شیرین ِ تصادفی!
اینطور زبان بسته، دل بسته، ذهن بسته، چشم بسته، دست بسته، پا بسته.... نبوده ام تا کنون!
اینگونه که زمان می دود و می رود بر مغز ِ خاکستری ام، مخیله ام را از کار انداخته!
نور ِ تصور ِ هیچ تصویری بر پرده ی افکارم نمی روید.
دیگر نه شبانه ای، نه روزانه ای، نه عصرانه ای و نه هیچ گاهانه ای سروده نمی شود که دردی دوا کند از اغتشاش و شورش و عصیان ِ احساس ِ دیوانه ی خاکستری ام. و شاملو در بطن ِ این ماجراست:
چرا که من، ديرگاهيست جز اين قالب ِ خالي که به دندان ِ طولانيي ِ
لحظهها خائيده شده است نبودهام; جز مني که از وحشت ِ خلاء ِ
خويش فرياد کشيده است نبودهام...
تیرماه 86:
تنها نفس است که می آید و می رود و این قلب ِ یخی ِ منست که مطابق ِ عادت ِ دیرینه اش، خون را
نمی دانم به کدامین قصد، اینگونه با عزمی جزم، به این سو و آن سو می فرستد!
بیچاره قلب ِ من!
پ.ن:
فکر ِ رفتن و دل کندن از این خانه ام... همین!
آنگاه که با فریادی آزادی را در آغوش کشیدم و اسیر تر از گذشته خود را یافتم!
من...
چنین زاده شدم در بیشه ی جانوران و سنگ،
و قلبم،
در خلاء،
تپیدن آغاز کرد.
تو...
راندی مرا از بر ِ خویش... دور ِ دور تا بی نهایت!
من...
هرگز کسی این گونه فجیع به کشتن ِ خود برنخاست که من به زندگی نشستم!
زیرا که...
این بی کرانه،
زندانی چندان عظیم بود،
که روح،
از شرم ِ ناتوانی،
در اشک،
پنهان می شد.
من...
و شک،
بر شانه های خمیده ام،
جای نشین ِ سنگینی ِ توانمند ِ بالی شد،
که دیگر بارَش،
به پرواز،
احساس ِ نیازی،
نبود.
این ثانیه های اتلاف ِ آویخته از سقف آسمان ِ بی رنگ ِ این شب، هیچ حسی را بر نمی تابد تا حتی حرفی را از کلمه ای روشنا بخشد و آنرا افشا کند. و من دستانم را به زنجیر ِ هدر بسته می بینم و پاهایم را ناتوان از حرکت.
برقی می دود میان ِ آسمان و فریادش را به هوا می برد، حتی حریم ِ شب را مراعات نمی کند و بر
چشمان ِ پر ز خواب ِ مردم خفته در دریای نخوت می تازد و دروازه هاشان را می گشاید. اما من چنان غفلت خورده ام و مست ِ جوانبم شده ام که هیچ صدایی حتی صدای خراش ِ این آسمان ِ بزرگ در من اثر ندارد.
و من همچنان غرقم در خواب ِ خاکستری ِ گناهانم و سنگینی ِ تلخی ِ این اعتراف بر شانه ها و گردنم سنگینی می کند. قلبم بهم فشرده می شود و مانند یک آتشفشان روشن می خواهد از آنچه نامش پلیدی است به یکباره خلاصی یابد. اما بسته است دریچه هایش و در آتش خود می سوزد و می سازد.
در پس ِ ديوارهاي ِ سنگيي ِ حماسههاي ِ من
همه آفتابها غروب کردهاند.
اين سوي ِ ديوار، مردي با پُتک ِ بيتلاشاش تنهاست،
به دستهاي ِ خود مينگرد
و دستهاياش از اميد و عشق و آينده تهيست.
اين سوي ِ شعر،
جهاني خالي، جهاني بيجنبش و بيجنبده،
تا ابديت گسترده است
گهوارهي ِ سکون،
از کهکشاني تا کهکشاني ديگر در نوسان است
ظلمت،
خاليي ِ سرد را از عصارهي ِ مرگ ميآکند.
و در پشت ِ حماسه های پر نخوت
مردی تنها
بر جنازه ی خود می گرید.
شاملو
هر چه نگاه کردم، هر چه جست و جو کردم چیز تازه ای نیافتم که به دیوار های دلم آویخته باشد و اجازه دهد از آن سخن بگویم. خیلی گذشت و من نتوانستم چیزی برای گفتن بیابم. اما نامه ای داشتم که در آن چنین آمده بود:
به نام مهربانترین
دو قطره آب اگر در کنار ِ هم قرار بگیرند چه می کنند؟
آنها تصویر ِ قطره ی دیگر را در خود دیده و بهم می پیوندند و یک قطره ی بزرگتر تشکیل می دهند.
اگر چند سنگ بهم نزدیک شوند چه می شود؟
آنها هیچگاه به هم یکی نمی شوند. شاید تصویر سنگ ِ دیگر را تا حدودی در خود ببینند!
هر چه سرسخت تر و قالبی تر باشید، فهم ِ دیگران برایتان مشکلتر و در نتیجه احتمال ِ بزرگتر شدنتان نیز کاهش می یابد. مهارتهایی که شما را در جهت ِ آرامش، بزرگوارتر و اجتماعی تر شدن کمک خواهد کرد را به یاد داشته باشید:
نرمی، بخشش، مدارا و پشتکار
حال چه چیزی سخت تر و مقاوم تر است؟
آب یا سنگ!؟
اگر سنگی از کوه سرازیر شود و به مانعی برخورد کند چه می کند؟
1. اگر مانع کوچک باشد از روی آن عبور می کند.
2. اگر مانع متوسط باشد آنرا در هم می شکند.
3. اگر بزرگتر باشد، پشت ِ آن می ایستد تا تقدیر بعدی چه باشد.
اما آب چه می کند؟
1. ابتدا سعی می کند مانع را با خود همراه کند.
2. اگر نتوانست آنگاه بدون ِ دردسر به دنبال ِ فرار از کوچکترین روزنه می گردد.
3. و اگر نتوانست صبر می کند تا به اندازه کافی قوی شود، آنگاه یا از روی مانع عبور می کند یا آنرا در هم میشکند.
آب در عین ِ نرمی و لطافت در مقایسه با سنگ به مراتب سرسخت تر و در رسیدن به هدف خود لجوجتر و مصمم تر است. سنگ، پشت ِ اولین مانع جدی می ایستد ولی آب راه خود را به سمت ِ دریا می یابد.
در زندگی باید معنای واقعی ِ سرسختی و استواری و مصمم بودن را در دل ِ نرمی و گذشت جست و جو کرد. گاهی لازم است کوتاه بیایی، گاهی نگاهت را به سمت ِ دیگری بدوز.
صبور باید بود اما همیشه مصمم!
پ.ن:
اما آیا پرسید که در دل ِ سنگ و آب چه ها میگذرد؟
پرسید که سنگ وقتی از کوه سرازیر می شود، هدف نهایی اش کجاست؟ به کجا خواهد رفت؟
آیا پرسید که چشمان ِ نگران ِ سنگ به دره ایست که دارد به آن سرازیر می شود؟
دیگر به چه امیدی موانع را در هم بشکند و راه به پایین بجوید؟
میخواهد در آن دره همنشین که شود؟ سنگهایی از جنس ِ خودش؟ نور ِ خورشید را نمی خواهد؟
و آیا این را هم گفت که در دل ِ آب شوق ِ رسیدن به دریاست و این انگیزه در دل ِ سنگ هم اگر می بود موانع جلوی راهش را خرد می کرد؟
آیا این را گفت که سنگ این علم را دارد که یکی شدن با سنگ های دیگری که خود نیز دل ِ سنگ دارند و فقط کنارش ایستاده اند کار ِ درستی نیست.
آیا اگر دل ِ شفافی چون دل ِ قطره می یافت با آن یکی نمی شد؟
آیا اگر تصویر خود را چنین به وضوح و بدون آلایندگی در دل ِ سنگ ِ دیگری می دید، آیا با آن یکی نمی شد؟
آیا ندیده است که آب وقتی از خود بیخود می شود و طوفان می شود و بر سر ِ آدمیان فرو می آید و همگی را به کام ِ مرگ می کشاند؟ آیا ندیده است که برای دفاع از بندر، موج شکن هایی از جنس ِ سنگ می سازند تا سنگ آنها را در برابر امواج ِ ویرانگر ِ آب محافظت کند؟ آیا دل ِ سنگ واقعا از سنگ است که اینگونه خود را سپر بلای آدمیان می کند؟ مگر خودش دچار فرسایش نمی شود؟
و آیا ندیده است آبی که گاه راه به جایی نمی برد ساکن می شود، راکد می شود، مرداب می شود، باتلاق می شود، لجنزار می شود، دلش سیاه می شود و بدل به پایگاهی برای شیطان؟
کنون من نیز راکدم مثل مرداب!
تو هم اگر بودی مادر، جانت به لب می رسید.
پا در خانه ای نمی گذاشتی که آب ِ حوضش سبز شده، سیخ های کاج کف ِ حیاط را پوشانده، سرما پشت پنجره های خاک گرفته ی اتاق ها مانده و اجاق ِ مطبخ زیر خرت و پرت ها پیدا نیست.
بچه گربه ای که در ناودان ِ آن سر ِ حیاط همراه یخ کش آمده، دو ماه است که مدام دارد کش می آید.
دیگر حالش نیست که بگویی یکی بیاید بیندازدش پایین.
هیچ کس حال روشن کردن ِ بخاری ها را ندارد.
آجرهای هفت و هشت ِ بالای دیوارها یکی یکی می افتند، انگار ساختمان سرما خورده باشد.
کسی جارو نمی زند.
مهمان نمی آید.
لاله های مردنگی سر در ِ خانه شکسته اند.
اتاق ها، بی اثاثیه بزرگ جلوه می کنند و انعکاس ِ صدای پای آدم بر مغز چکش می زند.
صدای نفس لمبر می خورد.
حتی دیگر جرئت سرفه کردن هم نداری، انگار در مغز ِ خودت می پیچد و می چیپاندت.
فقط از آن همه هیاهو و همهمه، کلاغ های کاج مانده اند که چاق تر و پیرتر روی شاخه ها جابجا می شوند و با صدای دریده شان می گویند:
«بــــــرف.بــَـــــرف.»
و این منم اکنون مانده ام میان آن کوچه. آن خانه ی شلوغی که اینک متروک است. برف سنگینی که باریده است و آسمان ِ ابری بالای سرم و کلاغ هایی که روی درخت های کاج مدام میگویند:«برف. برف.»
آن کارخانه با آن همه برو بیا، خیابان شیخ صفی، بازار و کاروانسرا، حجره ی اورخانی که بسته است و آن قهوه فروشی موسیو سورن... اسمایول و آش و چایش... باغ اخوان که خرابش کردند و پارک ملی ساختند. مدرسه ی انوشیروان عادل... حتی گاهی معلقم میان حیاط آن کلیسا و آن زیرزمینی که تو در آنجا کار میکردی. حتی یکبار هم آمدم از آن دریچه داخل را نگاه کردم.
شورآبی و آن قهوه خانه ای که اینک... غم کشته شدن نژدانف را فراموش کرده بودم ولی حالا اسیر ِ توام!
«اخوی! دیگر خرابی از حد گذشته. باید بار و بنه را بست.»
و رفت...! بی هیچ خداحافظی! و مرا همچنان معلق رها کرد...
پ.ن:
1- شاجین شاید تو بدانی من چه می گویم... شاید بشناسیشان... شاید دیده باشیشان... شاید تو نیز همه را حس کرده باشی...
2- قطعات انتخاب شده از س.مفونی م.ردگان نوشته ع.باس م.عروفی
و اما اینجا... بن بست زمان است، اینجا ثانیه هاست که به دیوار ِ بغض ِ مانده در گلو، برخورد می کنند و تلف می شوند و روی زمین، پای همان دیوار تلمبار می شوند. نقش ِ این دیوار پر است از نقش ِ ساعتهای تاریکی که تلف شده اند و حتی نور ِ خورشید نیز یارای روشنی بخشی به آنها نیست.
حس می کنم که زمین دارد مرا می بلعد و حلقه های غل و زنجیرش را دور مچ ِ پاهایم انداخته و مانعی شده است برای رهایی و آزادی ام. حس می کنم تک تک ِ انگشتان پاهایم چنان ریشه دوانده اند در زمین و که خون ِ پلید و سیاه زمین است که در رگهایم می دود و مرا مملو از خود می کند، که من نیز مانند نباتات، پایبست این زمین شده ام. اما در سرم هوای رهایی است و هر بادی نویدی است مرا برای رها شدن از اسارت.
اینجا، گیر کرده ام میان پوچی، که پایه هایش ریشه دوانده است در خاک ِ سرد ِ این زمین، و جوانه های هیچ ِ به رنگ ِ خاکستری اش، همه جا را پر کرده است. خورشید نیز این روزها محو است میان ِ غبار ِ آسمان ِ مملو از ابرهای رقیق، و هیچ کاری از پیش نخواهد برد. چون این ظلم آنقدر سیاه است و مبهم، که نوری بس عظیم تر می طلبد برای آشکار شدنش.
و این فقدان، سرما را حاکم بر تن ِ درد کشیده ام می کند و لرزه های خفیف ناشی از آن را فرمانروای استخوان های سست و شکننده ام. چرا که من هم اعضای آنرا پس از چشم فروبستنم، به حراج آدمیان گذاشته ام تا شاید دیگری از این بهار حظّ تماشایی بچشد و از رنگ و بوی ِ اغفال کننده اش بهره مند گردد. رنگ و بویی که جز فریب و دغل عایدی ندارد.
و زندگان همانا فریب خوردگانند که حتی لب به لبخندی می گشایند. چرا که حادثه ای بس عظیم در کمین است و مجالی سخت اندک، که روح ِ مرا دارد می خورد.
و مرا این آرزوست... قیلوله ای و ناگاه...!
پلکهای سنگینم، مدام میدان ِ دید ِ مرا کوچکتر میکنند. و من میان پیچکهای مرموزی احاطه شده ام.
تو سعی میکنی که خویش را به من توجیه بنمایی، اما غافل از آنی که همین فریم های بسته و کم عرض هم به من عین ِ حقیقت را نشان می دهند. و تو باز می روی که میان ِ زندگی، خود را پنهان نمایی و هر آنچه پیش میاید مرا مقصر و خطاکار جلوه دهی.
در این هوای گرگ و میش، باران ِ کلمات و حرفها درگرفته و هر کدام می خواهند گوی سبقت را از دیگری بربایند و خود را زودتر برملا کنند و من قاصرم از انتخاب و بیانشان. همگی با هم تصمیم به افشای خود گرفته اند و وقتی در دستان ِ ناتوان ِ من قرار می گیرند، هرز می روند و بر زمین می افتند و مثل آب در زمین ِ خشک فرو می روند. نمیتوانم هیچکدام را بیان کنم! یک چشمم به یکی است که می آید و چشم دیگرم به آن یکی است که می رود. و اینست که هر دو را از دست می دهم و باز هم سکوت می شود تنها شکل ِ ارائه ی من در این وهم ِ خاکستری!
من هیچم، من خطاکارم، من باید خود را از خود دور کنم... اما باز هم خالی و تهی ام.
مثل ِ همیشه دست به دامان ِ دیگران می شوم که مرا نیز مانند خویش به فکر ِ آن نجوای کلاغ با کوه های پیر، آن سنگدلان خاموش ببرند. و چه زیبا طنین را به تصویر میکشد شاملو:
... با آن خروش و خشم چه دارد بگوید با کوه های پیر
کاین عابدان ِ خسته ی خواب آلود
در نیمروز ِ تابستانی تا دیرگاهی آن را با هم تکرار کنند؟
و اینگونه من خود را باز گم می کنم و همنوا با این بزرگان ِ خسته و بی حوصله، من هم تکرار کنم و منتظر بمانم تا شب از سماجت ِ خود دست کشد و آفتاب شعر ِ دیگری را در روزی نو زمزمه کند.
تا باز اگر نفسی برآید، اندیشه ام اسیر این کابوس گردد و مرا غرق در خاکستری هایش...!
در سرم
هوای رهایی است، لیک همچنان زنجیری، پایبست منست به آن ستون مرکزی دنیای مبهم و
خاکستری ام، و شعاع حرکتی ام همچونان محدود، که بود. از شوق فرا رسیدن بهار، لاله
های اشک هر جا که پا گزارده بودم روییده بود. اما خستگی ام موجب شد آنچه از آب در
بدنهایشان است را بگریند و خود، خشک و پژمرده و سرافکنده، رنگ بهاریشان را به زردی
پاییزشان ببازند.
زمینم
از اشک لاله های اشک، گِل آلود است و انگشتان ِ پایم میان آن گِل و لای دست و پا
میزنند.
پیشانی ام ملبس است به دانه های عرقی که شبنم وار بر آن روییده است. چشمان ِ بی روحم،
فرسود و خمار و خسته اند از رویاهای دور، و نایی برای نگریستن هم ندارند.
خستگی،
مزمن ترین و تنهاترین حس ِ ناشی از فرسایش است که با احساسات ِ من دست و پنجه نرم
می کند. سال ِ نوین، به امید تحول ِ احوال، تحویل شد، اما جز صدای ِ پت پت یک چراغ
نفتی ِ روشن، چیزی از این تحول در گوشهایم نیست. دریغ از نیم گامی که در راه بهار
برداشته شود. همین روزهای نخستین نیز دارد خاکستری وار از آسمان بر روح ِ مخدوشم
نازل می گردد. درست شبیه آنچه در سال کهن نیز به کرات، وجود و نزولش بر من مسجل
گردیده بود.
گل های
خنده ای که به صور ِ سوری، رخ بر می کشند و سراب گونه حتی مرا نیز فریب می دهند. و
من بیشتر از این نمی توانم از ستون مرکزی دور گردم و راه رفته را باز می گردم. من
خسته ام و همانجا در آغوش ِ این زمین ِ گِل آلود آرام می گیرم، تا دوباره خود را
باز هم به قربانگاه ِ رویاها و سراب ها پیشکش کنم و خستگی ها را هدیه بگیرم.
من می
خوابم و به امید ِ دیدن خواب ِ آبی ِ خدا، باز هم پوچ تر، هیچ تر از قبل برمیخیزم...
من می خوابم و به امید ِ یافتن ِ سر نخ ِ کلاف ِ پیچ در پیچ ِ افکارم، بی حاصل تر
از قبل برمیخیزم...
من می خوابم و به امید ِ رها شدنم، اسیر تر از قبل برمیخیزم...
من می خوابم و به امید ِ رنگ، خاکستری تر از قبل برمیخیزم...
من می خوابم به امید ِ ... شاید دیگر برنخیزم!
شاملو:
نه در رفتن حرکت بود
نه در ماندن سکونی
شاخه ها را از ریشه جدایی نبود
و باد ِ سخن چین
با برگ ها رازی چنان نگفت
که بشاید.
دوشیزه ی عشق ِ من مادری بیگانه است
و ستاره ی پُر شتاب
در گذرگاهی مایوس
بر مداری جاودانه می گردد.
قرار بود این آخرین سیاهه ی ۸۶ باشد، لیکن بلاگفا یاری نکرد و به روز شدنش را یکسال! به تاخیر کشید. در آخرین دیرگاه سال(پنج روز مانده به پایان ِ سال) که تا بیدار شدن ِ خورشید بیدار بودم نبشم:
مدتهاست که دارم از آن دنیا فاصله میگیرم.مدتهاست که سنسورهایم دیگر چیزی دریافت نمی کنند. نمیدانم علت عدم دریافت ها ضعفی است که در امواج صادره روی داده که دلیل ِ آن می تواند دوری از منبع امواج صادره باشد، یا اینکه حسگرهایم آنچنان که باید و شاید مرا در دریافت ها یاری نمی کنند!
تو گفتی شاملو گفته است هرگاه افکارت شروع به بارش کرد سطلی زیرش بگذار و جمع آوری کن. لیک نتوانسته ام هنوز بارشی روی شانه هایم حس کنم. حتی رگباری یا تندری زودگذر. شاید قحطی من نیز فرا رسیده، شاید فصلم، فصل ِ خشکسالی است. رُستنی های مخیله ام به زردی پاییزشان گراییده اند و دیگر نه جوانه ای در آغوشان است نه شکوفه ای که از بوی ِ تازگی و شامه نوازشان مرا مست و بیخود کنند.
نمیدانم کدام یوسف خواب آن هفت گاو لاغر را برایم دیده است و کدام یعقوب را بیابم که سوی ِ دیدگانش را آنچنان برایم بگرید تا زمینم را سیراب و مرا رها از این خشکی و بی بَری! چه شده است مرا و دنیایم را و این همه گفتنی که ملبس به ناگفتنی می شوند و خود را در آعماق ِ دالان های دلم چونان مخفی میکنند که من نیز از وجودشان بی اطلاع می شوم.
و تشویش بسان ِ آبخست های خرد و کلان، لکه هایی است روییده بر دریای افکارم و شناور های آزاد ِ ذهنم مدام با برخورد به این آبخست های رسوبی دچار ِ شکستگی و غرق شدگی می گردند و فرو میروند در اعماق ِ دریای افکارم و از نظرم پنهان!
لعنت به تو ابلیس و آنچه بر دوش گرفتی، که آنچه از اغتشاش نصیب ِ افکارم است را تو دلیلی!
پ.ن:
1- آن سالها عید... شلوغترین جای دنیا خانه ی مادربزرگ بود. میگویند عید است...اما مادربزرگ...
یادش بخیر!
2- همچنان سنگینم از... کاش باز داشته می شدم!
3- سالی که گذشت، سال ِ تندر بود و تندپا. سال ِ هر چه تند بود و تندی کرد!
4- چیزی برای عرضه ی عیدی ندارم جز سکوت!
5- در «سمفونی مردگان»، «رنه و آتالا» را گم کرده ام. گرچه «رنه» با «شاکتا» تنها مانده است تا از او بخواهد داستان ِ زندگی اش را برایش بازگوید.
6- عیدتان هم مبارک!
چندی از
گرگ و میش گذشته ولی آسمان همچنان کبود است و خاکستری.
گویی چندصد سوار ِ تندرو، بر برهوت ِ مغز ِ من تاخته اند. و اینک سکوت ِ ساکن و بی
حرکتی بر این پهنه حاکم است. سرم غبار آلود، خالی از هر فکر و اندیشه ایست. سبکسری
به تمام معنا!
چنان
احساس ِ بی وزنی میکنم که حس ِ معلق بودن و شناور شدن تمام ِ مرا فرا گرفته. فضا
آکنده است از ذرات ِ سپید و خاکستری. انگار لحظه به لحظه غلیظ تر می شود. انگار
میشود سوار بر هوا شد و روی آن حرکت کرد. انگار میشود خود را روی این هوا رها
کرد...
کاش
اینقدر فرزانه بودم که میدانستم! کاش برای پیغمبر ِ سرگردانم، پاسخی بود.
میدانم که پیغمبر ِ سرگردان ِ من هم آنقدر حکیم نیست که بتواند چیزی از این جریان
ِ درهم و آشفته دریابد و برایم به تفصیل تصویر کشد. شاید او نیز مسلول ِ این
هواست. شاید او نیز همانند من نوشتن ِ نت های این ملودی را از یاد برده است. ملودی
ای که ناشی از سکون ِ سکوت ِ این برهوت است...
شریک ِ
ذهنم، آنقدر خیالات به خوردم میدهد و آنقدر برایم خیال می بافد و بر تنم میکند که
خیلی وقت ها گمان می کنم من جزیی از خیالات ِ این دنیایم. نمیدانم لباس ِ که را بر
تنم پوشاندند که مریی شدم.
پ.ن:
1- ای کاش آنقدر قدرت داشتم که برای جامه ی نوروزی ِ سپید و صورتی ات چیزی غیر از
آنچه در این سراچه وجود دارد می بافتم. کاش سلول های مغزم خاکستری نبودند...
2- همچنان بر همان عقیده و نظرم استوارم...
و تو آن زمان که دیگر مرا نخواستی و من مجبور به تنفس در هوای زمین شدم...
این روزها... خورشید گویی سحر خیز تر شده است.
اما مزه ی دل ِ من تغییری ندارد! به همان شوری ِ قبل. اینقدر مزه ی دلم شور است که از وفور نمکش دلم همواره در حال سوختن است. راه ِ افکار ِ خاکستری ام که مدتی است بسته شده و مرا محتاج ِ رونویسی. روز و شبم شده است، انتقال؛ از سلولی بزرگ به سلولی کوچک. تنها زمان ِ گریزم از یک چهاردیواری تنها وقتی است که مسیر ِ میان ِ این دو سلول را مدام طی می کنم. اما باز هم اسیر ِ چهار دیواری ِ بزرگتری هستم با برج و باروهای ناپیدایش!
گویی تمام ِ دوستانم گرسنه، کاسه های خالی شان را به دست گرفته اند، هر کدام یک چهارپایه بدست گرفته اند و دور ِ دیگ مغز ِ من گذاشته اند و نشسته اند و منتظرند تا آش پخته شود و شکمی از آن سیر کنند. و من اینجا، دست و پا گم کرده، مثل کسی که آذوقه اش در این آخر ِ سالی به پایان رسیده باشد، نمیدانم به کجا گریز بزنم، از که بدزدم، شریک ِ چه کسی شوم، از که گدایی کنم تا این دیگی که این گونه روی آتش است پر کنم و دوباره آش هایم را بپزم و به خورد ِ دوستانم دهم. کاغذهایم را زیر و رو می کنم شاید سر ِ نخ ِ گمشده ام را در آنها بیابم، اما یافت می نشود! هیچ برون نمیتراود...
اگر این دوستانم اینقدر جنتلمن و صبور نبودند، معلوم نبود چه بلوایی در جعبه ی جمجمه ام اتفاق می افتاد و اوضاع را چه کسی می خواست کنترل کند. آن وقت است که باید سر به دیوار کوبید و خود را راحت کرد!
اراسموس در کتاب ِ در ستایش ِ دیوانگی می نویسد:
«از آنجا که هر چیز قیمتی را مخفی میدارند و آنچه را قیمتی ندارد عرضه میکنند، آیا عقل و درایت که هیچکس نمیخواهد آنرا مخفی سازد کمتر از دیوانگی، که همواره باید از نظر خلایق محفوظ نگاه داشته شود دارای ارزش نیست...کسی که دیوانگی خود را مخفی سازد ارزشمند تر از آن کس است که عقل خود را پنهان می دارد.»
پ.ن:
شاید دیوانه ام!
در این تلاقی ِ آفتاب و باران ، تاریخ را که نگاه می کنی می بینی که یکسال گذشت...
دقیقا همین سال ِ قبل، این موقع بود که این مُرد و آن یکی به دنیا آمد! نمیدانم درگذشت این را به عزا بنشینم یا اینکه همین امشب به بهانه ی تولد یک سالگی ِ آن یکی، شمعی روشن کنم؟
دقیقا زمانی که این داشت میمُرد صدای گریه های آن یکی بلند شده بود. گر چه می گویند وقتی به دنیا می آیی باید گریه کنی، اما من هنوز شک دارم که گریه های آن یکی به خاطر ِ به دنیا آمدنش بود یا به خاطر ِ مرگ ِ این!
آخر این یکی از وقتی به دنیا آمد اینقدر بالا و پایین انداخته شد، آنقدر به این سو و آن سو پرتابش کردند، آنقدر مچاله اش کردند، که فکر می کنم گریه های لحظات ِ نخستین ِ تولدش به خاطر ِ وقوفش از حوادث ِ پیش ِ رویش بود. گاهی هم فکر می کنم دیدن ِ جسد ِ این، آن یکی را در همان لحظات ِ نخستین ِ حضورش در این دنیا شوکه کرده بود و اشک هایش را جاری ساخته بود.
وقتی این را به خاک می سپردم کاغذی در دستش بود:
ای کاش اینقدر تند تند پیدا و نهان نمی شدی تو آدم را دیوانه و گیج می کنی!
این بار او خیلی نهان شد و به پهنای صورت خندید
و تاثیر خنده اش سالها بعد از اینکه رفت باقی ماند.
او احساس می کرد آلباتراس آن پرنده ی خیالی را دیده است که دور لامپ
می چرخید دوباره نگاه کرد و دید که واقعا همین طور است.
پرنده ای به اندازه ی یک تمبر پستی یک پنی
و گفت: «بهتره برگردی خونه ات
شب خیلی تاریکه و هوا خیلی مرطوب...»
شبی که در پیش بود هوایی مملو از نم و رطوبت بود. میدانست که هوای نمناک ِ شب برای استخوان هایش چقدر دردناک خواهد بود. و چون این به اهمیت تاریکی و رطوبت هوا پی برده بود، مرد و به خانه اش بازگشت! اما بیچاره آن یکی، مجبور شد که بیاید و جای این بنشیند. و در کوران حوادث ِِ این شب ِ تاریک و نمناک زندگی اش را بگذراند. و حالا او یک ساله است و پُر از تجربه. شاید او از این به بعد بداند که تا آخر ِ عمرش چگونه بگذراند و شب را تحویل دیگری بدهد. اما مطمئنم که با اینکه سختی های زیادی را تحمل کرده باز هم باید منتظر ِ سختیهای دیگری باشد.
پ.ن:
و این دوگانگی زندگی است:
نیازی نیست برای کسی که می داند شرح بدهید. ولی لازم است برای آنکه نمی داند توضیح بدهید.
در حالیکه ممکن نیست بتوانید برای او توضیح بدهید. چون تنها یک گنگ، زبان ِ گنگ دیگر را می فهمد. چون آنها یک زبان ِ مشترک دارند، در یک سطح هستند، تجربه ی یکسانی دارند.
یکی از آنها می تواند به دیگری بگوید: « خیلی شیرین است.»
سدرتا – هرمان هسه
سال بیستم؛
یه شبانه روزه که خوابیده. اون روز صبح، اونو تو محرابش در حالی پیدا کردیم که سر و صورتش پر ِ خون بود. گفت که برادر ِ بزرگترش اونو زده. بعد دیگه هیچی نگفت و خوابید. اونو تو بسترش خوابوندیم و خونو شستیم و خوشحال بودیم که زخمش عمیق نیست و درد نداره. چون اگه درد داشت نمی تونست اینقدر راحت بخوابه. آدم اومد.
- خب چی شد؟
آدم جواب داد: هنوز خوابه.
- به اندازه ی کافی خوابیده، باید به کارای باغش برسه، بیدارش کن!
- سعی کردم اما نشد.
- پس معلومه خیلی خسته س، بذار بخوابه.
- فکر می کنم به خاطر ِ زخمشه که اینقدر خوابش طولانی شده.
گفتم: شاید! پس بذاریم بخوابه، حتما خواب خوبش می کنه.
صبح ِ زود که پیداش کردیم، تمام ِ روز رو آروم به پشت خوابیده بود و حرکت نمی کرد. این نشون می داد بیچاره چقدر خسته س. اون فرزند ِ دوم ِ ماست. هابیل ِ ما!
خیلی مهربونه و سخت کار می کنه، با طلوع آفتاب بیدار می شه و تا شب مشغول ِ کاره. حالا خیلی خسته شده، باید بهش بگم دیگه کمتر به خودش فشار بیاره. اون همیشه به حرفم گوش می کنه و هر کاری ازش بخوام انجام میده
همان شب؛
تمام ِ روز رو خوابید. منم همش نزدیکش بودم. براش غذا درست می کردم و غذا رو گرم نگه می داشتم تا بیدار بشه و اونو بخوره. به چهره ی زیباش نگاه می کردم و به خاطر ِ اون خواب ِ آروم خدا رو شکر می کردم. و اون هنوز خواب بود. با چشمای باز!
چیز ِ عجیبی که اولش فکر کردم بیداره. اما اینطور نبود چون من حرف می زدم و اون جواب نمیداد. همیشه حرف می زنم جوابمو میده. قابیل اخلاق ِ عجیبی داره و با من حرف نمی زنه اما هابیل اینطوری نیست. تمام ِ شبو کنارش نشستم تا اگه بیدار شد و گرسنه ش بود بهش غذا بدم. صورتش خیلی سفید بود، مثل زمان ِ نوزادیش... شیرین و دوست داشتنی!
چهره ش منو به سالهای دور برد و تو رویاها غرق شدم و ساعتها اشک ریختم، یه دفه به خودم اومدم و فکر کردم تکون خورد، گونه شو بوسیدم تا بیدارش کنم، اما بیدار نشد. گونه ش سرد بود. اونو با لحاف ِ پشمی پوشوندم، اما هنوز سرد بود. لحافای بیشتری آوردم. آدم اومد و گفت اون هنوز گرم نشده،نمی فهمم چرا!!!
روز بعد؛
نمی تونیم بیدارش کنیم. تو بغلم می گیرمش و از میون ِ پرده ی اشکام چشماشو نگاه می کنم، التماس می کنم فقط یه کلمه حرف بزنه، اما اون جواب نمی ده.
آیا این همون خواب ِ طولانیه؟
آیا این مرگه؟
یعنی اون دیگه هیچ وقت بیدار نمی شه؟؟؟
خاطرات ِ آدم و حوا – مارک تواین – حسن علیشیری
اما من آن روز مهره های زیادی داشتم. مهره هایی به رنگ ِ زرد و سیاه و سپید! دستور دادم در را برایش باز کردند. خواستند بازدیدش کنند بعدا راهش دهند بیاید داخل. اما باز هم چشمان ِ من دستور دادند بدون ِ بازدید بیاید و در جمعمان بنشیند. شاید اگر او را بازدید میکردند، تمام ِ بدیهایی که او زیر ِ لباسش پنهان کرده بود کشف میشد و دیگر اجازه ی عرض اندام به او نمیداد. اما او با تمام ِ شر و بدی ای که داشت آمد و با پر رویی ِ تمام جمعمان را معطوف ِ حضور خود کرد.
او خوب میدانست که تمام ِ قدرت اینک در دستان ِ منست، مهره های زرد ِ مرا دید که داشتم آنها را روی صفحه بازی می دادم. گاهی با داد و بیداد و نارضایتی، گاهی با غریب کُشی که عجیب مرا تشویق می کرد! اما گاهی هم میخواستم از روی لطف و انصاف مهره ها را جابجا کنم اخمهایش در هم میرفت و دستهای مرا پس میزد که نتوانم حرکت را ادامه دهم!
نمیدانم وجدانم کجا خوابش برده بود و کجا بود، نمیدانم روح ِ جوانمردی چرا در آن سرما یخ زده بود!
مرد ِ سیاهپوش، ردای سیاهی بر تنم کرد، چند قدمی عقب رفت و مرا برانداز کرد، کف زد و براوو گفت! او خودش می گفت که این لباس و این رنگ، خیلی برازنده ی من است. می گفت در این لباس ِ سیاه چقدر دلنشین تر از قبل شده ام. می گفت اینطور که باشی هیبتت حفظ می شود.
غرور مرا گرفته بود. گویی شده بودم حاکم ِ مطلق! گویی دیگر قرار نبود آن قدرت از دستانم خارج شود. آیینه ای پیدا نکردم که خودم را در آن ببینم. اما در چشمان ِ مرد ِ سیاهپوش که خود را می دیدم، عجب ابهتی داشتم! حداقل از آن لباس ِ خاکستری خوش پوش تر شده بودم!
مرد ِ سیاهپوش، شاد بود و خنده ها سر داد. لحظه ای مردد ماندم. از خنده هایش لرزه بر اندامم افتاد.
متوجه ی احساسم که شد. دیگر نخندید. آرام گوشه ای نشست و دیگر هیچ نگفت. اما مدام سرش را به نشانه ی تحسین تکان میداد! دور ِ خود می چرخیدم و از آن همه قدرت احساس ِ بی نظیری می کردم.
خسته شدم و خواب داشت چشمان ِ مرا فرا می گرفت. باز مهره های زردم را نگاه کردم که نگران، منتظر ِ تصمیم ِ من بودند. آنها هم دیگر می دانستند که لحظه ای خطا به قیمت ِ گزافی برایشان تمام خواهد شد. سعی کردند که آنطور که می توانند حتی روی نوک ِ پنجه هاشان راه بروند تا حتی صدای گامهایشان هم مرا نرنجاند. خواب بر چشمانم سنگینی کرد و مرا در بر گرفت!
نمیدانم در ساعاتی که من در خواب ِ غفلت بودم، مرد ِ سیاهپوش کجاها سر کشی کرد و رفت، با چه کسانی غیر از من ملاقات کرد، اما صبح خیلی دیرتر از معمول ناگهان از خواب برخاستیم. همه مان!
من، سپید ها سیاه ها زرد ها حتی خاکستری ها!
بالای سرم کوتوله ی سیاهی همراه مرد ِ سیاهپوش ایستاده بودند و دستشان را برای کمک به برخاستنم به سویم دراز کرده بودند و می خندیدند و به من صبح بخیر می گفتند. آنها خبر از لحظه ای می دادند که اوج ِ لذت ِ قدرت را تجربه خواهم کرد. بلند شدم و ایستادم میان ِ آن دو و قدم زنان مرا به سمت ِ حاکم بردند تا برایش بازگو کنم که چقدر میتوانم او را دوست داشته باشم!
حاکم پوشش ِ قرمز و سیاهی بر تن کرده بود و بر اریکه اش تکیه زده بود. وقتی به نزدش رسیدیم، کوتوله ی سیاه از جیب ِ من چهار مهره ی زرد را خارج کرد و جلوی حاکم برد و خود کنار ِ او ایستاد. همان لحظه که خشم حاکم را فرا گرفت، دستور داد مهره های زرد را قربانی کنند. آنگاه مرد ِ سیاهپوش از کنار ِ من به پرواز درآمد و با سرعت در آسمان ناپدید شد.
کوتوله ی سیاه می خندید و برق ِ دندانهای سپیدش چشمانم را آزار میداد. حاکم سرش را به نشانه ی رضایت تکان داد و مرا از حضورش مرخص کرد. و من محل را ترک کردم...
خانه ام که رسیدم، آیینه ای به دست گرفتم و تازه متوجه شدم که چقدر زشت پلیدم! چقدر پر شده ام از سیاهی! اما دیگر چه فایده ای داشت!؟ من خود را به شیطان فروخته بودم. من چهار مهره ی زردم را تقدیم دستان ِ جلاد ِ حاکم ِ قرمز و سیاه پوش کرده بودم... و من چقدر بی انصاف شده بودم!
حتی حضور ِ وجدانم هم دیگر دوای این درد نبود!
همین چند روز...!
هاله ای از وجود خورشید ِ زمستان، که به زور از میان ابر های خاکستری و یخ زده ی آسمان گاهی خودنمایی می کند، امپراطوری ِ یخ و برفی که چنان به زمین چسب شده است که گویی ریشه در زمین کرده اند را رو به انحطاط و زوال می کشاند. مگر سلطه ای که در پناه ِ سایه ها بر پا داشته اند، که تحت الحمایه ی سوز ِ سحرگاهی مدام تقویت میشود، اما پنداری آن هم رو به پایان است.
انگشتان ِ پایم کنون از کرختی ِ سرما و بند ِ یخ های روییده روی زمین رها شده اند. تمام ِ سرما از تنم دارد می رود، مگر سوز ِ سرمای قبل از خروس خوانی که چنان به مغز ِ استخوان ها می تازد که هر لحظه تنی را قربانی ِ قدرت نمایی خویش میکند.
و من همچنان صبح ها یخ می کنم و خود را در خود می پیچم...!
گمان می کردم آنطور که خود را در بر ِ خود گرفته بودم و سر میان ِ دستهایم پنهان نموده بودم، یخ زدگی مغزم هم پایانی ببیند، فکر می کردم لااقل گرمای دستانم بتواند کمی درمان ِ یخزدگی ِ مغزم شود و افکار ِ راکد و ساکنم را دوباره به راه بیندازد. اما دریغ از حرکتی در حد ِ یک تنفس...!
هر چه می خواهم بگویم، هر چه می خواهم بنویسم، هر راهی که می خواهم پا در آن بگذارم، همگی اسیر و در بند ِ این اتفاق است. و من مثل یک دریاچه ای که سطحش از یخ قطوری پوشانیده شده، ساکن و راکدم. اما درونم هنوز مملو از حرکت است که در بند ِ این سطح ِ سخت شده.
وقتی حتی چشمانم هم راز دار ِ تن ِ فرسوده ام نیستند و نمیتوانم آنها را مانع ِ افشا کردن خستگی هایم کنم و تو مدام به آن پی می بری... دیگر واقعا نمیدانم چه بگویم...!
کاش هنوز هم به قدرت ِ چندی پیش پر از نوشتن بودم و اینقدر خالی نمیشدم.
اینجا... همین الان... همین حالا... همین ساعت...
ابر... برف... سپیدی... سرما... سوز... یخ... شب!
برفهای سپید میان ِانگشتان برهنه ی سرخگون و متورم پاهایم، روییده است و من ساکن تر از همیشه، روی دو پایم ایستاده ام. لایه ای از برف، دست در دست باد از جای برخاسته و خود را به کالبد ِ خشکم میکوبد. میریزد جلوی پایم. و من همچنان استوار روی دو پایم، استقامت میکنم.
نگاهم همچنان سوی حوالی افق روانه است، آنجا که افق، برج و بارو و دیوارها را در خود حبس کرده است.
میان ِ این همه سرما، چشمهایم اما هنوز به هر سو روانه اند، گوشهایم سرخ و یخزده، دیگر جز صوت ِ بی احساس ِ باد، چیزی درک نمیکنند، لبهایم در نقطه ی آغازین ِ انجماد بهم دوخته شده اند و دیگر گلی در حنجره ام نمی روید!
نفسم، هر چه هوای سرد است را میکشد درونم، سینه ام را مالامال ِ یخ کرده است و این قلب ِ یخی را میان ِ دیواره ای از یخ محبوس کرده است. مغز ِ کوچک ِ من قنداق پیچ، در ننوی جمجمه ام به این سو و آن سو میبرندش، سرگرم است، مشغول است، گاه که ناله میکند، پستانکی در دهانش میگذارند تا صدایش در نیاید. تا باز صدای ونگش گوشخراش ِ آسمان نگردد. تا باز گوشه ای از زمین ِ خدا را تلنبار ِ زباله های افکارش نکند، تا باز نیندشد که چرا و چرا و چرا...!
در این عصر، در این ساعت، تصمیم دارم اگر پیت حلبی ای بیابم، استخوانهایم را بشکنم و در آن بسوزانم، تا انگشتان ِ دستم آن حس ِ گمشده شان را حتی برای ِ ثانیه ای باز یابند. تمام ِ «چرا» های بی جوابم را هم در آن بسوزانم تا یخ ِ این مغز ِ کوچکم هم بشکند و قول خواهم داد که دیگر نیاندیشم که چرا من در میان ِ این همه سپیدی گمشده ام! نیاندیشم که چرا و چرا و چرا...!
خورشید ِ آسمان پشت ِ ابرها پنهان شده است، چشمهایش را بسته و گوشهایش را گرفته تا ضعف ِ خود را در میان ندانستن ها بپیچد، تا شرمسار ِ روی زمین ِ پر از یخ نشود، تا او هم میان ِ ندانستن هایش، خود را غرق کند. همانگونه که مرا غرق ِ ندانستن کرده اند!
پ.ن:
قلبم را در مجرای ِ کهنه ای،
پنهان می کنم،
در اتاقی که دریچه ای نیست،
از مهتابی،
به کوچه ی تاریک،
خم میشوم،
و به جای ِ همه ی نومیدان،
می گریم.
«شاملو»
همچنان پایبست ِ همان مرکزی ترین ستون ِ این چهاردیواری ام. هنوز هم فاصله ام از تمامی سرحدات این دنیا یکسان است و دورند از دسترسم. به دور ِ ستون که حرکت میکنم، پایبندم می پیچد به دورش و کوتاهتر میشود و شعاع ِ حرکت ِ مرا محدودتر میکند. و باز هم مرا مجبور میکند که برای بازیابی ِ حداکثر فاصله ام تا ستون، هر آن چه که گرد ِ ستون چرخیده ام را باز گردم...
و آنگاه ترجیح میدهم برای این بیشینه ی آزادی ام همانجا سکونت کنم. همانجا بنشینم. همانجا تکیه بزنم. خیره شوم به افقی که پنداری دیوار های بلند ِ سرحد را در خود زندانی کرده است. و از بس که پلک نمیزنم چشمانم خشک شوند و ناگزیر آبی در آنها بدود و دید ِ مرا مواج کند.
حس ِ ضعفی این روزها عجیب غالب شده است بر قالب ِ مندرسم. این سرما نیز مزیدی شده است بر علت، دستان ِ سرد ِ ضعیفم که گویی نمیخواهند یاری ام دهند، گویی نمیخواهند برای من و دلم، دل بسوزانند، میان ِ این امواج آرام ِ آب، کج و معوج تر از همیشه به نظرم می آیند. کاش زبان آنها نیز مانند ِ زبان ِ من بسته نبود تا شاید با کلامی دلشان را بدست می آوردم!
هر چه در پی ِ انکارش بودم، هر آنچه نخواستم میان ِ لحظاتی که بی انتها و معلق میشوم، ظهور نکند، باز رخ برکشید که هست و بودنش را جایی برای انکار و کتمان نیست. مثل شعله ای زیر خاکستر دوباره سر برآورد و نمک به زخم کهنه ام پاشید. انگشتان ِ عریان ِ پاهایم از سردی این روزها، سرخگون و یخزده اند، با این حال گرمی ِ شعله هایش را که افروخته زیر پایم است را حس میکنم.
میترسم... میترسم... میترسم...
من سرد ِ سردم این روزها، من تلخ ِ تلخم این روزها، من جا گذاشته ام خویش را پشت این دیوارهای دست ساز، من این روزها (به قول شاملو) پرواز ِ عصیانی ِ فواره ای را مانم که خلاصیش از خاک نیست و رهایی را تجربه میکند. و من... به تو دست ساییدم و بی انتها شدم... بی انتها و معلق، پرواز ِ فواره ای در بند را، رهایی را، گرما را، شفا یافتن را، آرامش و امنیت را... من همه را تجربه کردم.
پ.ن:
و امشب خفتن در کنار ِ خروجی ِ بهشت... و صبح فردا... روز از نو روزی از نو!
یا حق!
سرما... آنهم به یکباره... نمیدانم از کجا پیدایش شده یا تا به حال کجا بوده که یادش آمده بیاید...
ننه سرما!... آن کردی که همین روزها انگار برای شکار به کوه رفت و به یخ چسبید و تا اواخر اسفند که یخ ها از هم باز شد و گفتند که کرده دارد میاید!
خیلی خالی ام که زده ام به تیپ و تار ِ سرما؟
تازگیها خیلی بی حاصل شده ام، انگار فقط برای پر کردن و اظهار حضور و بودن، دارم سیاه میکنم...
دیگر هیچ یک از شخصیتهای دنیایم به کمکم نمی آیند، نمیدانم داستان چیست!
همه چیز برایم محو و تار شده. گاهی در دنیایی زندانی میشوم و دست و پایم به مرکزی ترین ستون آن دنیا بسته میشود که از هر طرف که به سرحدش نگاه میکنم فاصله ام یکی است و هیچ عابری هم نمیاید که این بند ها را باز کند. آنقدر میمانم تا بندها بپوسند و رها شوم و به سمت و سویی بگریزم و از آن دنیایی که گرفتارش شده ام آزاد شوم.
وقتی گرفتار ِ چنین دنیایی می شوم، یک سد ِ محکم راه ِ گلویم را می بندد، یک ایستِ بازرسی!!!
انگار آنجا عناصری هستند که همه چیز را کنترل می کنند. و فقط به نفس هایم اجازه ی تردد می دهند.
وقتی آنها باشند دیگر هیچ چیز از این کالبد بیرون نمی تراود. گاهی هم صبر میکنم که شاید جمله ای، کلمه ای، حرفی، صوتی از این حنجره به بیرون پرتاب شود اما دریغ که هیچ نمیاید.
آن وقت هر چه خواهش، هر چه تمنا، هر چه اصرار حتی تهدید هم فایده ندارد. هیچ!
شاید همین چند روز دیگر من هم در کوچه های کابل قدم بزنم. هوای آنجا هم خیلی خیلی سرد است اما چاره ای نیست. این دوستم خیلی اصرار دارد که بروم آنجا کنارش باشم. حتی میگوید که بیا و بمان! که هنوز تصمیم نگرفته ام چه کنم. متین آرولات را میگویم، خیلی اصرار دارد که بروم پیشش.
میگوید در این سرمای سخت کابل، فقط حضور دوستان است که گرما بخش ِ خانه اش می شود.
انگاری من تنها هم نیستم. بابامال، سلیف کیتا، نصرت فاتح خان، استاد سلطان خان هم میایند.
چقدر رویایی خواهد بود بروی میان ِ این همه سرما و یخ و برف، در یک خانه در مرکز ِ کابل، مهمان هم باشی و دست به سیاه و سپید هم نزنی و آن آدمها را هم ملاقات کنی و چند روزی همانجا چتر بگشایی، آن هم در خانه ی متین!
در ضمن، اگر آن شب، از زور ِ کسالت و خستگی و سستی، آن قلم از دستانم رها نمیشد و روی میز غلت نمیزد و نمی افتاد روی زمین، و اگر هنوز هم دنبال ِ تکه کاغذی بودم که آنرا سیاه کنم، حتما تا به حال خم شده بودم، آن قلم را از روی زمین برداشته بودم، تکه کاغذی حتی مچاله شده، پیدا کرده بودم، و برایت می نوشتم.
از من قبول کن که خیلی چیزهاست که رنگ ِ تغییر به خود گرفته، یعنی حتی محور آن هم عوض شده و چرخ هایی که زمان ِ زنده بودن ِ مرا به دوش میکشند، دارند روی یک محور جدید میچرخند.
شاید راه نوینی هم پیش روی خودش ترسیم شده می بیند و می خواهد در راهش بجنگد، گرچه هنوز در آن قدمی هم برنداشته اما سمت و سوی نگاهش به آن طرف است!
نمیدانم بعد از آشتی کنان باید برای دیدار ِ مجدد، این همه زمان سپری شود یا نه...
راستی... من هنوز هم مصرانه به دنبال ِ خدا هستم که پایش را در اتاقم بگذارد، بنشیند روبرویم، و رک و پوست کنده جوابگوی سوالهایم باشد. خداوند خودش میداند که چقدر درون ِ این کله ی بی مخ ِ من سوال تلنبار شده وجود دارد، که همه اش بی جواب مانده... گرچه اقرار میکنم اکثریتشان حتی صورت ِ آنها نیز هم مبهم مانده است!
میچ آلبوم، برای یک روز بیشتر:
هنگامیکه او به اشتباه نزد ِ خدا بازگشت، در حالیکه نوشتن ِ اشعار و انجام دادن ِ کارهایش را نیمه تمام گذاشته بود، چه کسی میداند کدامین راه را پاهای خسته ی او درنوردید؟
کدامین تپه های آرامش یا رنج را فتح کرد؟
امیدوارم خداوند با لبخند دست ِ او را بگیرد و بگوید:
« ای طفل ِ گریز پای، ای نابخرد ِ پرشور! فهمیدن ِ کتاب ِ زندگی بس دشوار است.
چرا نتوانستی در مدرسه بمانی؟»
این روز ِ نوزدهم که بیاد میشه.............. نه! نمیخواد ولش کن...
میخواستم براش یه چیزی بنویسم اما نمیخوام بگم ارزششو نداره اما ...
هیچی........................................................... هیچی نمیگم ازش!
در این خراب شده، همیشه نوری هست از تحول و دگرگونی و حرکت رو به بهبود که چشمکی میزند و برای لحظه ای جلوی پای مرا روشن میکند، تا قدمی یه سمتش بردارم، نورش از بین میرود، و باز در آن تاریکی، در همان سکون و سکوت و سستی، مرا نگه میدارد...
باز هم من میمانم و یک عالم سیاهی و تاریکی و ظلمات ِ گناهانی که کرکس وار، چنگالهایش را در شانه هایم فرو میکند... و من عاجزم از فریاد کشیدنش... دوباره آرزوی جدیدی، و یک نور ِ جدیدی که مرا به سمت ِ خود میبرد و میدانم که به زودی هم به خاموشی میگراید...
پ.ن:
لطفا باور بفرمایید که به زبان آوردنش و ابرازش از درک کردن و تحمل کردنش خیلی سخت تر است...
به قول ِ پرویز شاپور:
« دلم به حال ِ فریادی می سوزد که عمرش را نجوا کنان پشت ِ سر میگذارد»
باید تک تک ِ شما را ببینم... به زودی!